
چقد سخته، قلمم چقد سنگین شده، چقد ذهنم از تصور علیل شده، تصور اینکه توی آخرین روزهای بهار، تو یکی از خیابونای تهران صدای شلیک یه اسلحه رو بشنوی و بعد احساس کنی یه چیز داغی از تو گلوت رد شده، ولی هوا اینقد گرم باشه که اصلا متوجه نشی، اطرافتو نگاه می کنی ببینی این صدای چی بود که اومد، ولی می بینی که همه دارن به تو نگاه می کنن، احساس می کنی نفسات پایین نمی رن، قلبت همینجوری تند و تند می زنه، محکم خونو برای مغزت تلمبه می کنه بلکه بفهمی چه خبره، ولی انگار خون هم بالا نمی ره، خون و نفست با هم قاطی می شه و از همون جایی که چند لحظه پیش احساس کردی یه چیز داغی بهش خورده می زنه بیرون، ناخودآگاه دستت رو بالا میاری ببینی چه اتفاقی افتاده، انگشتای باریک و سفیدت خیس خون شدن، با خودت فکر می کنی چیز مهمی نیست، حتماً یه زخم سطحیه که زود خوب میشه و بعد از چند روز دوباره می تونی برگردی سرکلاس، می تونی بازم بری خرید، می تونی دوباره فیلم ببینی یا می تونی اصلا فردا روزنامه ها رو بخری ببینی شنبه چه خبر بوده، ولی جلو چشمات تار میشن، سرت گیج میره، احساس می کنی داری خفه می شی، دیگه نمی تونی تعادلتو حفظ کنی و از پشت می افتی، تو که خودت نمی بینی، ولی صورتت مثل یه چشمه که بعد از ماهها برف و بارون سینه زمین رو پاره کرده باشه فوران می کنه، ولی یه فرقی با بقیه چشمه ها داره، از این چشمه خون می جوشه ـ خدایا، من چقد تا حالا این چشمه ای که خون ازش می جوشه رو شنیده بودم، ولی هیچ تجسمی ازش نداشتم، مگه میشه از چشمه به جای آب خون بجوشه؟ پس این چشمه تو بودی؟ ـ با همه این حرفا هنوز چشمات بازه، باور نمی کنی چشمات قراره برای همیشه بسته شه، بازم اطرافتو نگاه می کنی، مگه می شه؟ همینجوری؟ من که الان داشتم با موبایلم حرف می زدم... باور نمی کنی، تو اون گوشه های ذهنت که هنوزبعضی از سلولات کمی خون و نفس دارن همچنان داره زندگی پردازش می شه، اونا هم مثل تو هنوز باورشون نشده، ولی یک آن همه جا تاریک میشه، انگار برق رفته باشه، تموم میشه، دیگه چیزی زنده نیست که بخواد مرگ رو باور کنه.
دارم می نویسم، ولی فایده نداره، اصلا نمی تونم تصور کنم، فقط باید تجربه ش کرد، فقط باید "ندا آقا سلطان" باشی تا بفهمی ساعت پنج و سی دقیقه بعد از ظهر شنبه، 30 خرداد 1388 تو خیابون کارگر شمالی، تقاطع صالحی و خسروی چه اتفاقی افتاده...
در این آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی
رسای قطره های خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی تنها که میفهمی
زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را...
" گـ چشتیک له باریکی بریه ت، مه رد له قایمی".... این ضرب المثل کوردی چند روزیه که فکرمو مشغول کرده. اگه بخوام اونو ترجمۀ فارسی کرده باشم با احتساب اینکه " قایم" در زبان کوردی هم به معنای ضخیم و هم به معنای محکم و استوار اومده اینجوری میشه که هر چیزی از باریکی بریده میشه اما مرد از محکمی. اگه بازم بخوام یه پرانتز باز کنم برای من، مرد همون انسانه، انسانی که قراره به خاطر آرمان و آرزوش پای هر چیزی وایسه، حالا بستگی داره آرمان و آرزوت چی باشه تا معلوم شه که چقدر باید براش خرج کنی. اگه می خوای کوه باشی باید همدم سنگ بشی و اگه میخوای اقیانوس باشی باید تحمل تنهایی رو داشته باشی. ولی این تمام قصه نیست، اگه کوه شدی نباید آه سرد مادری که تو باعث مرگ جگر گوشه ش شدی تو رو به لرزه بیاره و اگه اقیانوسی، گریۀ عاشقی در فراق معشوقش که تو اونو ازش گرفتی سکوتت رو مشوش نکنه. رسم دنیا همینه، تو بی تقصیری، چونکه سنگی، سختی ولی می تونی مأمن هزاران جاندار بی پناه باشی. آبی، ولی می تونی زیباترین افق جهان باشی، می تونی نوشداروی هر تشنه یی باشی. اگه غیر از این باشه نه کوه و نه مادر، نه اقیانوس و نه عاشق اونی که باید باشن نمی شن. هر چند شاید این عدالت نباشه، ولی هیچ وقت تو زمین عدالتی وجود نداشته وگرنه مرد هم مثل همه چیزای دیگه از باریکی بریده می شد....
حرف اول ـ گویا این روزها که جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا مثل دو تا عاشق و معشوق دل و قلوه به همدیگر قرض می دهند و قرار است که پس از سی سال دوباره با هم آشتی کنند، حالا که بعد از این همه سال یکی قرار است مشتش را باز کند و دیگری قرار است دستش را دراز، یکی می گوید ما سیاستهایمان را عوض می کنیم و آن یکی می گوید ما که مشکلی با هم نداریم، آن یکی چشمک می زند و این یکی ناز میکند و قص علی هذا.. در کیسه ی خلیفه هم این وسط برای بذل و بخشش حسابی گشاد شده است. جمهوری اسلامی احکام حبس برای زندانیان سیاسی کورد را با فراغ بال به چوبه دار و اعدام ارتقا می دهد، هر روز بر وسعت گوانتاموهایش در ارومیه و سنندج اضافه می کند و حالا هم که کریدر و شاهراه سرکوبش با سرعت هر چه تمام از شمال کوردستان ایران به سوی جنوب در حال طی طریق است و فکر می کنم تا راه آهن غرب کشور به کرمانشاه برسد این کریدر آدمکشی صد دور در کوردستان زده باشد. خب طبیعی است، رسم عاشقی اینست که وقتی دو تا عاشق و معشوق بعد از سی سال قرار است به همدیگر برسند دیگر نباید مهم باشد که طناب دار رژیم به پای عباس جلیلیان و مهدی حمیدی می پیچد یا به دور گردن دخترک بی گناهی که حتی نمی داند چطور باید از کرمانشاه به ماکو برود، اصلا مهم نیست که چهارده فرزند آزادیخواه کورد فقط به خاطر عقایدشان محکوم به اعدام شده و صدها نفر دیگر در زندان و تبعید باشند یا نه، دیگر فرقی نمی کند که یک کورد تفنگ در دست داشته باشد یا قلم، بلکه مهم اینست که تو کورد باشی و رهبر خود خوانده دمکراسی و آزادی و برابری هم در حال بیقوله قبل از قرار! اما این که نمی شود، پس عدالت کجا رفته؟ ایران این همه کارهای سخت سخت بکند و آمریکا فقط حرف نزند؟ واقعا این عدالت است؟ احتمالا پرزیدنت اوباما هم همین سوال را از خودشان کرده اند و مقارن با سی امین سالگرد پیروزی پر شکوه انقلاب اسلامی لطف کرده اند و دیشب(۱۶ بهمن ۸۷)"حزب حیات آزاد کوردستان(پژاک)" را هم به خاطر دفاع از جان شهروندان غیر نظامی ترکیه!!!! در لیست گروههای تروریستی خود قرار داده اند!!! حالا بهتر شد، نه؟ به این میگویند عدالت، تازه ترکیه هم از این خوان نعمت بی نصیب نمانده است!
حرف آخر ـ بگذریم، فقط می خواستم بگم من این همه واژه اصیل کوردی کرماشانی جمع کرده بودم و می خواستم یه روز ببرم و به آقای جلیلیان بدم و بهشون بگم که استاد ظاهرا اینها رو تو فرهنگ لغتی که نوشتین از قلم انداختین، ولی فکر کنم که کمی دیر جنبیدم، حالا به نظر شما من اینها رو به کی بدم؟ کجا ببرم؟ فعلاْ که همینجوری نوشتم و گذاشتم لای صفحات همون فرهنگ لغت خودش، جالبه! الان که دارم به کتابش نگاه می کنم جلو اسم خودش تو پرانتز نوشته (ئاکو)، ئاکو تو همین فرهنگ لغت اینجوری معنی شده: ستیغ کوه. کی فکرشو میکرد که یه روز ستیغ کوه هم پاش به سلولهای انفرادی بازداشتگاههای زیرزمینی اداره اطلاعات کرمانشاه باز شه؟؟
۱۸ ریبه ندان ۸۷
روژیار ـ کرماشان
در این شب ها که خزان خواب درختان را آشفته کرده و در این روزهای رو به پایان این شهریور رنگ پریده، گویا دیگر خبرها نیز راوی روایتی گشته اند که رو به روزمره گی نهاده است. حکایت کهنۀ مرگ در تقابل با زندگی، زندان در ضدیت با آزادی و روایت دیرپای عَلَم کردن چوبه های دار در آفاق مبارزه. روایتی که راوی رساترین لحن سرکوب و ستم است. ستم ستمگرانی که مستحیل ساختن مبارزه بخش جدایی ناپذیری از تاریخ دور و درازشان، و زدایش انسان، تکثیر سوژه های تحت انقیاد و تسریع کشتار، ردپاهای دیریاب انسانیت از دست رفته ایشان است. سرکوبگرانی که برای بقای وضع موجود هر روز بالای چوبه های دارشان را بلندتر و گستره زندانهایشان را وسیع تر می کنند، بلکه سلطۀ خویش را استحکام بخشند. بی شک این بقا و استحکام بدون داشتن جامعه ای ساکت و بی تفاوت در برابر سرکوب و گرفتار روزمره گی مابین مرگ و زندگی، میسر نخواهد گشت و این روزمره گی نیز جز با اهدای فدیه و قربانی در قربانگاه سلطه، محقق نمی گردد. ولی آنگاه که مبارز دیروز و زندانی امروز تسلیم شد، جسمش همان معصومیتی را عَلَم می کند که جامعه برای حفظ و صیانت روزمره گی اش به آن احساس نیاز می کند. بدین ترتیب است که اسباب ستم مهیا و ظلم ظالمان دراز می شود تا زمین همچنان از حجت اهریمن خالی نماند.
اما ناگاه گروهی از مبارزان دربند بر آن می شوند تا اسباب زنده ماندن را از زندگی خویش سلب کنند و با شمارش معکوس حیات خویش دیوارهای زندان و ستونهای اعدام، که سقف مرگ را بر فراز این سرزمین محکم کرده اند، به لرزه درآورند و در این پیکار میان مرگ و زندگی مُهر شرمی باشند بر هر چه که نامش سکوت است و پیشه اش فراموشی.
فرزندان فداکاری از تبار کُرد که آزار جسم را از یاد برده اند تا نمود بی شُبهۀ از جان گذشتگی و فداکاری باشند. آنان که تا دیروز سبعانه ترین و وحشیانه ترین شکنجه ها را متحمل شدند و امروز نیز سختی آزار و اعتصاب را بر خود هموار ساخته اند تا مبارزه ای دیگر، از راه دوباره متعلق ساختن جسمشان به خویش بیاغازند و با فراتر بردن جسم خود از زندان، آن را با خواست رهایی پیوند دهند.
امروز یعنی جمعه 29 شهریور، برابر است با 26 مین روز اعتصاب غذای نامحدود بیش از 120 تن از زندانیان سیاسی و مدنی کرد در زندانهای ارومیه، مهاباد، سقز، مریوان، سنندج، کرمانشاه، گوهردشت کرج و اوین تهران. در این میان نامهای چهار تن از فعالان حوزۀ زنان و عضو کمپین یک میلیون امضا یعنی فاطمه گفتاری، روناک صفارزاده، هانا عبدی و زینب بایزیدی، پنج معلم کرد که برای هر پنج تن حکم اعدام صادر شده است، هفت تن از فعالان دانشجویی که برای یک تن از این هفت دانشجو به نام حبیب اله لطیفی، حکم اعدام صادر شده است و ده ها روزنامه نگار و فعال دیگر، به چشم می خورد.
اما آنچه سبب ناامیدی دموکراسی و مبارزه می شود، سکوت سنگین منادیان دموکراسی و سینه چاکان مبارزه است که در یک همبستری ایدئولوژیک و با سپردن خویش به امواج فراموشی، بار دیگر ثابت کردند که به پیمان نانوشتۀ خود با حاکمیت در به حاشیه راندن هرآنچه اسم کرد و حقوق کرد را بر پیشانی دارد، پایبند هستند.اما به رغم این سکوت سرشار از بزدلی، سوم شهریور 1387، آغازین روز این حرکت، می رود تا نشانه ای دیگر از شهامت و صداقت فرزندان راستین ملت کرد و طلیعه سواران دشت آزادی را بر سینۀ کردستان زمین ثبت کند و بیرقی شود برافراشته، در افق آزادی و رهایی۱.
تا جامۀ رزم بر تن شماست
من نیز برهنه نخواهم زیست
تا رود بزرگ
تا سیروان از چشم های شما
سرچشمه می گیرد
من بی آب و تشنه نخواهم مرد
تا فریاد اعتراضتان باقی است
من نیز خاموش و خسته به خواب نخواهم رفت
و تا مویه های شما بلند است
آتش درون من نیز
خاموش نخواهد شد۲
۱.قسمت هایی از این نوشته برگرفته از بیانیۀ شمارۀ 1 (اندیشه، مواضع و اهدافمان)، بیانیۀ شمارۀ 2 (تداوم مقاومت) و شکوائیۀ (چرا سینه چاکان مبارزه دم فرو بسته اند) اعتصاب کنندگان سیاسی و مدنی کرد در زندانهای ایران است.
۲.درۀ پروانه ها ـ شیرکو بی کس
شتاب باید کرد
من از سیاحت در یک حماسه می آیم
و مثل آب
تمام قصۀ سهراب و نوشدارو را
روانم"۱
۱۷ مرداد ۱۳۸۷
بیچاره برادرم، حتماً باور کرده بود مرتکب گناهی نابخشودنی شده است که سزاوار 70 ضربه شلاق و چندهزار تومان جریمه نقدی شده است. سالهای 72 یا 73 بود، برادرم پنج، شش سالی از من بزرگتر بود، او به همراه دیگر برادرم که دو، سه سالی از او کوچکتر بود از سر ناچاری و برای کسب اندک درآمدی مجبور به کار بودند. کار آنها فروختن نوار خواننده هایی بود که آن روزها به حکم خدایان حرام بودند ـ گرچه حالا هم تفاوتی نکرده است ـ. آنان هر روز صبح جیب هایشان را پر از نغمه می کردند و راهی پیاده روهای گاراج و کاشیکاری۱، بلکه نغمه ای فروخته و نوایی به کف آرند. اما از شانس بد، روزی برادر بزرگترم با جیب هایی پر از نوای "حسن زیرک" به چنگ حافظان حکومت الهی افتاد و عقوبتش هم چنان بود که رفت. هرچند برادران بخت برگشته ما دیگر عطای فروش نوارهای زیرک را به لقایش بخشیدند، اما ضبط صوت هیتاچی دوباندۀ ما ـ که آن وقت ها برای خود ابهتی داشت ـ همچنان، عرصۀ یکه تازی بلامنازع نغمات بی همتای زیرک بود. الآن نزدیک به 15 سال از آن روزها می گذرد اما نوای زیرک همچنان حجت موجه صدای بلند اسپیکرهای خانۀ ماست.
چهارم تیرماه 1387 برابر است با 36مین سالروز درگذشت حسن زیرک و فرصتی مغتنم برای پستی جدید. ترجیح می دهم برای نام زیرک هیچ پیشوند یا پسوندی انتخاب نکنم. زیرک و بس آنقدر برای مردمان کُرد گویاست که هر واژه ای برای تعریفش، جز لطمه به رسالت خویش کاری از پیش نخواهد برد. اصلاً کدام کلمه می تواند گویای هویت کسی باشد که خود هویت گویای کلمات بود؟ بی شک زیرک نه تنها یک خواننده یا موسیقیدان، بلکه بخشی از حافظۀ تاریخی و روح جمعی یک ملت است. روحی خسته و آزرده که از گلویی آزرده تر شادمانه بیرون می تراود، بلکه التیامی باشد برای آمال دست نیافته و مرهمی از برای عشاق آرزومند. خوب می دانم که ما کردها اگر زیرک را هم نداشتیم دیگر از غم می مردیم.
گاهی وقت ها فکر می کنم چه خوب شد که زیرک زود رفت، زود رفت و شاهد انفال نبود، زود رفت و حلبچه را ندید، رفت و ندید که چگونه در برابر چشمان مبهوت "ناله شکینه"۲، بوکان را سیاهپوش کردند. خب اگر او هم می ماند و می دید که جوانان سرزمین و خاک وطنش هر روز هدف جنگنده های ترکیه و توپخانه ایران قرار می گیرند، دیگر برای گونه های گل انداختۀ کدام دختر کرد، ترانه می خواند؟ در وصف کدام بهار آواز سر می داد؟ بهار حلبچه یا بهار خونین سنندج؟ برای کدام شوفر می خواند که زودتر او را به یارش برساند؟ برای کدام دکتر، که بنویسد یارش را به عقدش در آورند، دیگر به خاطر خال کدام دختر، آوارۀ کوچۀ آنها می شد و مهر کدام مریم بر دلش می نشست؟ حتماً او هم تفنگی به دوش می انداخت و سر به قندیل، شاهو یا دالاهو می گذاشت تا از این مصیبت بی نصیب نباشد.
زیرک، حالا که رفته ای و نه این بلاها را دیده ای و نه ما را، اما نغمه هایت همچنان نَقل خانه های ماست. هنوز هم بعد از 45 سال که شهر ما را مفتخر به ترانه ای کردی۳، کوچه کوچۀ کرماشان مترنم آن است و هر بار که بیستون ابری می شود به یاد سر پر سودای تو۴ سپید می شود تا چون تو، امیدی باشد لابه لای ابرهای سیاه. ای خنیاگر خوشی های ما، زیرک ـ روانت شاد و یادت جاوید.
۱تیرماه ۱۳۸۷
روژ یار ـ تهران
۱ ـ خیابانهایی در مرکز شهر کرماشان.
۲ ـ کوهی مشرف بر بوکان که آرامگاه ابدی زیرک بر آن واقع شده است.
۳ ـ "کرماشان شاری شیرینم"
۴ ـ " وه کوو کویستانی بیستوون"
" آنزمان که پروردگار روح را هبوط می کند تا به جسم درآید،
روح سر باز می زند، از نهایت لطافت که دارد؛پس ایشان ملائک مقرب را به تنبور زدن می دارد، اندر جسم؛
چون روح در هوای شنیدن ذکر به جسم درآید،
ملائک بروند و روح در جسم بمانَد، محصور،
که سیر کمال کند و بیابد آن گنج پنهان را، تا آن شود.۱"
پائیز یا زمستان ۷۹ بود، یک روز معمولی پائیزی یا زمستانی، بعد از اینکه سراشیبی منزه را به سمت بالا طی کردم، از آن چهارراهی که به دبیرستان مصطفی پروینی نمی رسد مسیر خود را به سمت غرب عوض کردم و کمی بالا تر دست چپ، کانون فرهنگی هنری تقوا، روبرویم نمایان بود.
یادم است که چند سال قبل از آن هم ـ زمانی که در مقطع راهنمایی درس می خواندم ـ یکی دو تابستان برای کلاسهای نقاشی آنجا رفته بودم. اما این بار کاغذ و تخته شاسی و آبرنگ و مدادرنگی در کار نبود، این بار یک تنبور "اسداله گهواره" روی دوشم بود و قرار بود اولین روزی باشد که شاگرد علی اکبر مرادی می شوم.
علی اکبر مرادی، فرزندی خلف از تبار کُرد. پیداست آبی که از شاهو بجوشد سیروان می شود و عقابی که از قندیل برآید، عرصه اش فراز آسمانهاست. نغمه های مرادی سفری خیال انگیزند از فراز کوههای هورامان تا فرود دستان های تَرز۲، از اوج الوَن۳ تا نشیب زَهاو. سفری از لابه لای سیم های سیمین تا ساحل رودهای زرین، سفری از ژرفای دل تا ستیغ دست. سفری جان افزا که هیچ کم ندارد.
آنگاه که برای مادر می نوازد مهر و ماه۴ به دست افشانی آیند و چون پدر کشاورزش را یاد می کند، ترجمانی می شود از ترانه، برای تابستان، پائیز، زمستان و بهار. پنجه هایش چون بر مَرکب نشینند، گویی نسیم اند سوار بر گندمزار۵؛ نسیمی که لهیبِ شعله های میل لیلی را هر ساعت به صد طرز در گیسوانِ پریشانِ مزرعۀ مهجوری۶ می خراماند. بلکه درمانی باشد برای دردهای مولوی۷ و همرازی برای نالۀ شبهای بیداریش.
بامدادی گُنگ و مه گرفته، این روشنایی و نور است که بر ساحت اندیشه می تابد و مه فرو می نشیند. نورها در هم فرو می شوند و رنگ می بازند. رخدادها پی در پی اند و در پس آنها فضایی سیال و آرمانی. سفر به انجام می رسد، سفری به مرزهای انتزاع. اینجا آینۀ آسمان۸ است. آینه ای در برابر سرشتی شوریده، مشاهده یی از عالم امکان و معاشقه یی در گردبادی از شور و جنون. آینه ای در برابر احوال نهفته، آسمانی در دلِ آینۀ نغمه. این مرادی ست که تنبور می زند، گوش کنید تا ببینید تمامی لاله های واژگون که در دالاهو رُسته اند چه عاشقانه با خاک۹ ترانه هایش را ترنم می کنند.
شنیده بودم دخترکان قندیلِ سربلند، بالای تفنگ را از بالای کاکه مَم۱۰ خوشتر می دارند. اما بی گمان اگر سحرواران۱۱ بر آنجا ببارد وچشمه ها را در زمزمه۱۲ اندازد، و مرادی هم از یار آسمانی۱۳ برای آن دخترکان بنوازد، آنها هم چون مرادی بالای تنبور را از بالای تفنگ دوست تر می دارند. ای مرادی، نغمه هایت کوچه گیر باد و نواهایت شب شکن. تنبورت همیشه کوک و ترانه هایت جاودان مترنم، بر بلندِ کوه، در فراخِ دشت؛ چون کُردستان بر زبان کُرد.
در را که باز کردم خود را در آمفی تئاتر کوچکی دیدم که سنی در انتهایش بود و استاد با دو نفر از شاگردانش مشغول تمرین. از آنجا که فاصله دور بود و صدایمان به هم نمی رسید فقط سری تکان دادم و نزدیک رفتم. سلام کردم و بالای سن رفتم. پرسیدند بچۀ کجایی؟ چون که می دانستم هر دو اهل گوران هستیم، نام روستای زادگاهم را گفتم. خُب؟ یه چیزی بزن. خدایا چه بزنم؟ همه چیز را فراموش کرده بودم، علی اکبر مرادی بود که روبرویم نشسته بود، ولی به هر زوری که بود شروع به نواختن کردم....
هامسَران شورَن، هامسَران شورَن
کَلَم هات وَ جوش، هَم یَه چه شورَن
لَه سینای سینه م، تجلی طورَن
باب قلب مفتوح، پِر لَه سرورَن۱۴
.....
اردیبهشت 1387
روژ یار ـ کرماشان
۱. بر گرفته از مقدمه کتاب موسیقی و عرفان ـ پروفسور ژان دورینگ.
۲. از مقامات اصلی تنبور می باشد، هم در آواز و هم در ساز.
۳. از مقامات مجلسی تنبور و رودخانه ای در دشت زَهاو واقع در غرب کرماشان.
۴. مهر و ماه ـ از آثار استاد در 2 مجموعه.
۵. نسیم و گندمزار ـ تکنوازی تنبور ـ علی اکبر مرادی.
۶. مهجوری ـ گروه نوازی تنبور ـ علی اکبر مرادی، محمد رضا دارابی.
۷. سید عبدالرحیم تاوه گوزی(۱۳۰۰ ـ ۱۲۲۱ ه.ق) شاعر توانای کُرد، معروف به مولوی.
۸. در آینه آسمان ـ دو نوازی تنبور و کمانچه ـ علی اکبر مرادی، کیهان کلهر.
۹. گول وه خاک ـ از مقامات مجلسی تنبور.
۱۰. عاشق دلباخته افسانه های کُرد ـ افسانه مَم و زین.
۱۱. سحرواران ـ تکنوازی تنبور ـ علی اکبر مرادی.
۱۲. تریکه حانه (زمزمه چشمه) ـ تکنوازی تنبور ـ علی اکبر مرادی.
۱۳. یار آسمانی ـ دونوازی تنبور و باقلاما ـ علی اکبر مرادی، اولاش اوزدمیر.
...مرزها را باز گذاشتند و همه را آزاد کردند، گفتار را آزاد کردند، احزاب را آزاد کردند، به خیال اینکه اینها(کردها)، مردمی هستند که اگر مسلمان نیستند لااقل آدم هستند. لکن معلوم شد خیر، قضیه این نیست و اینها عمال آمریکا هستند، حالا یا عمال خارجی هستند و یا عمال جاهای دیگر هستند. حالا برای ملت ما، ماهیت اینها معلوم شده، اگر ما الآن انقلابی رفتار کنیم نمی توانند بگویند شما آزادی ندارید، ما آزادی داریم ولی سوءاستفاده شد و آزادی دیگر نخواهیم داد، آزادی در حدودی است که قوانین اقتضا کند، در حدودی که اسلام به ما اجازه بدهد، اسلام اجازه نمی دهد مملکت پخش بشود. دیگر با این اشخاص نمی شود با ملایمت رفتار کرد، اینها یک جمعیت خرابکار هستند، یک جمعیت فاسد هستند، یک جمعیت مفسد هستند، اینها را ما نمی توانیم بگذاریم که هر کاری که دلشان می خواهد بکنند. سر پاسدارها را بریدند، سر مردم را بریدند، بچه ها را چه ها که نکردند، یک چنین مردمی هستند، با اینها نمی شود با آشتی و با مصالحه رفتار کرد، با اینها باید با شدت رفتار کرد و با شدت رفتار می کنیم… (روح الله الموسوی الخمینی ۲۸/۵/۱۳۵۸)
ظهر تابستان است، کوههای سر به آسمان ساییده زاگرس عطشناک به خورشید می نگرند و بلوط ها سخاوتمندانه، سایه خود را به زمین بخشیده اند…
بسم الله الرحمن الرحیم
به دولت و ارتش و ژاندارمری اخطار می کنم اگر با توپها و تانکها و با قوای مجهز تا ۲۴ ساعت دیگربه سوی پاوه حرکت نشود، من همه را مسئول می دانم و به عنوان ریاست کل قوا به رئیس ستاد ارتش دستور می دهم که بی انتظار دستور دیگر و بدون فوت وقت، با تمام تجهیزات به سوی پاوه حرکت کنند… (روح الله الموسوی الخمینی)
اکیدا به کلیه قوای انتظامی دستور می دهم که به پادگانهای مراکز اعلام کنند که به قدر کافی به طرف سنندج حرکت کنند و با شدت اشرار را سرکوب نمایند… من انتظار دارم که تا نیم ساعت دیگر از قوای انتظامی به من خبر بسیج عمومی برسد… (روح الله الموسوی الخمینی)
مدت زمانیست که خورشید درپشت زاگرس آرام گرفته و شب دامن خود را بر سر بلوط ها، بر روی دشتها و برفراز رودها به آرامی گسترانیده است…
لای لای نه مامی ژیانم
من وینه ی باخه وانم
به دل چاودیریت ئه که م
هاوار دردت له گیانم، روله دردت له گیانم…
صدای لالایی مادر با آواز جیرجیرک ها و زوزه دوردست گرگها در هم پیچیده و کودک به خوابی عمیق فرو رفته است…
لای لای نهال زندگیم، بخواب که من چون باغبانی، با دل و جان، مأمنت خواهم بود، فرزند نازنینم…
باید اینها(کردها)را بشناسید، بدانید اینها منافقند، اغفال نشوید، توجه کنید که اینها چه مردمی هستند، اینها که جمهوری اسلامی را نخواهند، معنایش اینست که ما طاغوت را می خواهیم، مسلمان باید به جمهوری اسلامی رأی بدهد و حکومت عدل اسلامی را بپذیرد… (روح الله الموسوی الخمینی)
صبح تابستان است، کودک با لالایی تانکها و توپها و هواپیماها به خوابی ابدی فرورفته است، همه بسیج شده اند، خورشید هم از هرم گرمای آتش و انفجار به دنبال سایه ای می گردد، بلوط همچنان سخاوتمند است اما نه شاخی برایش مانده و نه برگی، همه بسیج شده اند، نابودی کردها تبدیل به یک ضرورت اجتناب ناپذیر شده است.
ای کاش داستان اینجا تمام می شد…
آیت الله خلخالی برای رسیدگی به اوضاع متشنج کردستان از قم راهی کرمانشاه شد. وی که از جانب امام خمینی به این مأموریت اعزام شده است…
۱۳۵۸/۵/۳۰ ساعت ۶ صبح،
۹ عضو حزب دمکرات کردستان ایران در پاوه تیرباران شدند، تا ظهر همان روز ۹ نفر دیگر هم در پاوه و کرمانشاه به جوخه آتش سپرده شدند…
اطلاعیه آیت الله خلخالی:
بدینوسیله به همه افراد مسلح و شورشی در مناطق کردنشین اعلام می شود تا به شهر و دیار خود برگردند و دست از شورش و یاغیگری بردارند…
کاش می دانستم شهر و دیار آن شورشی های یاغی کجا بود؟ از کجا به کردستان آمده بودند؟ در کردستان چه می خواستند؟ مگر خودشان وطن نداشتند؟ مگر خودشان شهر نداشتند؟ مگر روستا نداشتند؟ چرا از بوکان به کردستان آمده بودند؟ چرا از سنندج به کردستان آمده بودند؟ چرا از مریوان و کرمانشاه به کردستان آمده بودند؟ چرا از پاوه و سردشت و کامیاران به کردستان آمده بودند؟ از کردستان خلخالی چه می خواستند؟
آیت الله خلخالی حاکم شرع، ساعت ۳۰/۲۲دیروز، ۲/۶/۱۳۵۸ از پاوه وارد مریوان شد…
من به مناطق دیگر کرمانشاه و کردستان هم خواهم رفت…
۱۳۵۸/۶/۵ - ۱۱ نفر در سنندج تیرباران شدند…
خلخالی در پاسخ به این سؤال که از سنندج به کجا خواهد رفت، گفت: من به تمام مناطق کردستان، از جمله مهاباد - انشاء الله- سر خواهم زد…
۱۳۵۸/۶/۷ - ۲۰ نفر در سقز تیرباران شدند…
از آن جا كه شناسايی حيثيت و كرامت ذاتی تمام اعضای خانواده بشری و حقوق برابر و سلب ناپذير آنان اساس آزادی ، عدالت و صلح در جهان است؛
از آن جا كه ناديده گرفتن و تحقير حقوق بشر به اقدامات وحشيانه ای انجاميده كه وجدان بشر را برآشفتهاند و پيدايش جهانی كه در آن افراد بشر در بيان و عقيده آزاد، و از ترس و فقر فارغ باشند، عالی ترين آرزوی بشر اعلا م شده است؛
از آن جا كه ضروری است كه از حقوق بشر با حاكميت قانون حمايت شود تا انسان به عنوان آخرين چاره به طغيان بر ضد بيداد و ستم مجبور نگردد؛
به حریم نا امن انفال فرایم خوانده اند
که پرده از آوازش بگشایم
و از هیچ نترسم...
به سادگی آن همه رؤیای خفته بر پیشانی خاک
سر از سجاده ترس بر می دارم و
قصه خود می گویم
انفال شاید شام همین امشب،
انفال شاید نماز صبح فردا باشد...
چند روزی است نزدیکی های غروب که از دانشکده یا شرکت به سمت خوابگاه می روم، با تمام وجودم بوی بهار را می شنوم، آفتابی ملایم و مطبوع، که اگر چه این همه دیوار کوتاه و بلند اجازۀ تماشایش را از آدم می گیرند، اما حضورش را از پس انعکاس درخشانش برساقه های صیقلی درختان و پنجره ها و جویهای آب و موهای رقصان در باد دخترها- البته آن مقداری که بیرون از روسری است - می توان مشاهده کرد.
ولی همین چند روز پیش بود که رشته ای نه چندان درشت از حروف سیاه، در گوشه ای آرام از نیم صفحۀ اول روزنامه ای صبحگاهی، اندکی دلم را گرفت، کمی مرا متأثر کرد و در آخر هم آهی کوتاه و سرد را به پیشواز بهار فرستاد.
خبر مختصر بود و مفید: یورش مجدد ارتش ترکیه برای سرکوب شورشیان پ.ک.ک. تصویر هم کوچک بود و گویا : ردیفی از تانکها به دنبال یکدیگر و ستونی از نظامیان مجهز ترک در کنار آنها. نمی خواهم بگویم که وقتی خبر را خواندم یکباره تمام وجودم به هم ریخت، چونکه – قندیل - را از دور هم ندیده ام، نگفتم که سیلی ازغم و اندوه در دلم به راه افتاد، چراکه نمی دانم اکنون برفهای قندیل به چه رنگند، نمی گویم، اصلا دوست ندارم چیزی بگویم، چه بگویم، خب وقتی که می گویند تروریست، لابد تروریست هستند دیگر، لابد آدمکش هستند، حتما می خواهند به خاک ترکها تجاوز کنند، می خواهند حق ترکها را بخورند، می خواهند آرامش منطقه را به هم بزنند! روزگار غریبیست...
روزنامه را می خرم، کیفم را روی دوشم می اندازم، دستهایم را در جیبم فرو می برم و راه می افتم. نمی دانم چرا احساس می کنم زمستان تمامی ندارد.
دلمان خوش بود که اسلام گراها در ترکیه به قدرت رسیده اند ، شاید اندکی از انسانیت بو برده باشند، ولی گویا هر جا که اسلام به آنجا راه پیدا می کند، انسانیت مسیر خود را به کل عوض می کند. چقدر خوش خیال بودیم، چه زود فراموش کردیم صدام را، مگر او هم مسلمان نبود؟ آیا صدام نبود که تنها در یک فقره از جنایت هایش موسوم به انفال، 182000کُرد را قتل عام کرد؟ مگر خمینی کبیر مسلمان نبود؟ مگر او نبود که برای مسلمین جهان نسخه می پیچید؟ مگر او نبود که برای سردارانش در سنندج فتوا صادر کرد که بمباران شهر حلال است و از لحاظ شرع مقدس اسلام هیچ منعی ندارد؟ مگر سرداران رشید اسلام، صیاد شیرازی، همت، چمران، باکری، کلهر، کشوری و ... مسلمان نبودند که 5 سال تمام بر سر روستاها و شهرهای کردستان از سردشت و مهاباد گرفته تا پاوه و مریوان موشک و توپ می ریختند و بعد می رفتند نماز شب می خواندند که خداوندشان قبول کند؟ مگر بعثی های سوریه مسلمان نیستند که بعد از شکست مفتضحانۀ خود و همقطارانشان از اسرائیل، دق دل خود را بر سر مردم بدبخت کرد خالی می کنند؟
هِه، خوش خیال بودیم، ساده بودیم، کرد بودیم، نمی دانستیم هر چه می کشیم از اسلام و مسلمین است، نمی دانستیم که عبدالله گل و رجب طیب اردوغان هم یکی از همان مسلمان های راستین اند.
نمی دانم فریادم به قله های قندیل می رسد یا نه، صدایم را عقاب های تیز پرواز سرزمینم می شنوند یا نه، گریلاهای پ.ک.ک. روزی این صفحات را خواهند خواند یا نه، ولی می دانم که همۀ آنها می دانند با آنکه هزاران قله کوه بینمان فاصله است، ده ها رشته رود میانمان سد است و صد ها همهمه شهر مابینمان حائل، ولی جاده ای ما را به هم خواهد رساند، جاده ای به نام کردستان، به نام سرزمین پاره پاره شده، راهی به نام وطن به نام نیشتمان.
رفقا چه بگویم، می دانم که حتی واژۀ تروریست هم از اینکه پیشوند نام گریلاهای کرد است شرمنده است. اما از دست او چه کاری ساخته است، چه می تواند بگوید، واژه ای ناتوان و بیچاره که همچون زنی روسپی، ناچار است هر زورگویی را ارضاء کند. کلمه ای زبان بسته که دیگری به او تجاوز می کند و خود را قرین پ.ک.ک. می بیند، واژه ای دربه در که که عاقبت ازآن کسی بی خانمان تر از خود می شود. خب این هم از مصیبت کرد بودن است دیگر.
بگذریم، راستی می دانید نام تازه ترین کشور دنیا چیست؟؟
{پيش درآمد}
هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشود، تفنگ سيمينوف روسي قديمياش را برميدارد و روي يكي از تخته سنگهاي اطراف سنگر مينشيند و تا غروب آفتاب به چشمانداز روبرويش خيره ميشود. گويي كه پسركي عاشق، براي نخستين بار، انحناي موزون و سپيد پستانهاي نورس دلبرش را، از چاك سينهي پيراهن فيروزهاي رنگ بلندش، رؤيت كرده باشد.
درختهاي بلوط اطراف و چند تخته سنگ كنار سنگر و آسياب بادي متروك روي قلهي كوه، او را كوردستان صدا ميكنند. كوردستان آرزوي ياغي شهيدي بي نام و نشان است كه تا پيوستن به حقيقت، فقط به طول يك زندگي فاصله دارد. آخر آرزوها كه نميميرند، يا به حقيقت ميپيوندند يا تا ابد زنده ميمانند.
نميدانم اهل كجاست، خودش ميگويد : براي يك آرزو فرقي نميكند از كجا آمده باشد، مهم آناست كه به كجا خواهد رفت.
{ساز و آواز}
اينجا – ئاشيهوا – ستيغ آفتابگير رشته كوهيست مجروح، در شرق سرزميني مه گرفته. اينجا گاهي بلوطها براي سروها تنبور مينوازند و گاهي هم ابرها با كوه معاشقه ميكنند، يكبار خودم ديدم كه روح ره گم كردهي يك شهيد، براي رودخانهاي در سردهشت نامه آشتي فرستاد. اينجا هر سال بهار، باد عطر چنوورهايي كه اين اطراف ميرويند را، براي كودكان ههلهبجه هديه ميبرد. هرزگاهي، لاوك دست هووره را ميگيرد و با هم به دياربهكر سفر ميكنند، نسيم هر روز صبح سلام گرم نان را به آسياب بادي متروك روي قلهي كوه ميرساند و باران هم شعرهاي تر مهولهوي را در كام تشنهي زههاو زمزمه ميكند.
{تصنيف}
- ئاشيهوا – قرار است حقيقتي كوچك باشد براي آرزويي بزرگ.
29 ريبهندان 758 ياري
تهران