تبليغاتX
ئاشیه وا

{پيش درآمد}

هر روز صبح كه از خواب بيدار مي‌شود، تفنگ سيمينوف روسي قديمي‌اش را بر‌مي‌دارد و روي يكي از تخته سنگ‌هاي اطراف سنگر مي‌نشيند و تا غروب آفتاب به چشم‌انداز روبرويش خيره مي‌شود. گويي كه پسركي عاشق، براي نخستين بار، انحناي موزون و سپيد پستان‌هاي نورس دلبرش را، از چاك سينه‌ي پيراهن فيروزه‌اي رنگ بلندش، رؤيت كرده باشد.

درخت‌هاي بلوط اطراف و چند تخته سنگ كنار سنگر و آسياب بادي متروك روي قله‌ي كوه، او را كوردستان صدا مي‌كنند. كوردستان آرزوي ياغي شهيدي بي نام و نشان است كه تا پيوستن به حقيقت، فقط به طول يك زندگي فاصله دارد. آخر آرزوها كه نمي‌ميرند، يا به حقيقت مي‌پيوندند يا تا ابد زنده مي‌مانند.

نمي‌دانم اهل كجاست، خودش مي‌گويد : براي يك آرزو فرقي نمي‌كند از كجا آمده باشد، مهم آن‌است كه به كجا خواهد رفت.

 

{ساز و آواز}

اينجا – ئاشيه‌وا – ستيغ آفتاب‌گير رشته كوهي‌ست مجروح، در شرق سرزميني مه گرفته. اينجا گاهي بلوط‌ها براي سروها تنبور مي‌نوازند و گاهي هم ابرها با كوه معاشقه مي‌كنند، يكبار خودم ديدم كه روح ره گم كرده‌ي يك شهيد، براي رودخانه‌اي در سرده‌شت نامه‌ آشتي فرستاد. اينجا هر سال بهار، باد عطر چنوورهايي كه اين اطراف مي‌رويند را، براي كودكان هه‌له‌بجه هديه مي‌برد. هرزگاهي، لاوك دست هووره را مي‌گيرد و با هم به دياربه‌كر سفر مي‌كنند، نسيم هر روز صبح سلام گرم نان را به آسياب بادي متروك روي قله‌ي كوه مي‌رساند و باران هم شعر‌هاي تر مه‌وله‌وي را در كام تشنه‌ي زه‌هاو زمزمه مي‌كند.

 

{تصنيف}

- ئاشيه‌وا – قرار است حقيقتي كوچك باشد براي آرزويي بزرگ.

 

 

29 ريبه‌ندان 758 ياري

تهران

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:4 توسط روژ یار |