تبليغاتX
ئاشیه وا

 

" آنزمان که پروردگار روح را هبوط می کند تا به جسم درآید،

روح سر باز می زند، از نهایت لطافت که دارد؛

پس ایشان ملائک مقرب را به تنبور زدن می دارد، اندر جسم؛

چون روح در هوای شنیدن ذکر به جسم درآید،

ملائک بروند و روح در جسم بمانَد، محصور،

که سیر کمال کند و بیابد آن گنج پنهان را، تا آن شود.۱"

 

پائیز یا زمستان ۷۹ بود، یک روز معمولی پائیزی یا زمستانی، بعد از اینکه سراشیبی منزه را به سمت بالا طی کردم، از آن چهارراهی که به دبیرستان مصطفی پروینی نمی رسد مسیر خود را به سمت غرب عوض کردم و کمی بالا تر دست چپ، کانون فرهنگی هنری تقوا، روبرویم نمایان بود.

یادم است که چند سال قبل از آن هم ـ زمانی که در مقطع راهنمایی درس می خواندم ـ یکی دو تابستان برای کلاسهای نقاشی آنجا رفته بودم. اما این بار کاغذ و تخته شاسی و آبرنگ و مدادرنگی در کار نبود، این بار یک تنبور "اسداله گهواره" روی دوشم بود و قرار بود اولین روزی باشد که شاگرد علی اکبر مرادی می شوم.

 

علی اکبر مرادی، فرزندی خلف از تبار کُرد. پیداست آبی که از شاهو بجوشد سیروان می شود و عقابی که از قندیل برآید، عرصه اش فراز آسمانهاست. نغمه های مرادی سفری خیال انگیزند از فراز کوههای هورامان تا فرود دستان های تَرز۲، از اوج الوَن۳ تا نشیب زَهاو. سفری از لابه لای سیم های سیمین تا ساحل رودهای زرین، سفری از ژرفای دل تا ستیغ دست. سفری جان افزا که هیچ کم ندارد.

آنگاه که برای مادر می نوازد مهر و ماه۴ به دست افشانی آیند و چون پدر کشاورزش را یاد می کند، ترجمانی می شود از ترانه، برای تابستان، پائیز، زمستان و بهار. پنجه هایش چون بر مَرکب نشینند، گویی نسیم اند سوار بر گندمزار۵؛ نسیمی که لهیبِ شعله های میل لیلی را هر ساعت به صد طرز در گیسوانِ پریشانِ مزرعۀ مهجوری۶ می خراماند. بلکه درمانی باشد برای دردهای مولوی۷ و همرازی برای نالۀ شبهای بیداریش.

بامدادی گُنگ و مه گرفته، این روشنایی و نور است که بر ساحت اندیشه می تابد و مه فرو می نشیند. نورها در هم فرو می شوند و رنگ می بازند. رخدادها پی در پی اند و در پس آنها فضایی سیال و آرمانی. سفر به انجام می رسد، سفری به مرزهای انتزاع. اینجا آینۀ آسمان۸ است. آینه ای در برابر سرشتی شوریده، مشاهده یی از عالم امکان و معاشقه یی در گردبادی از شور و جنون. آینه ای در برابر احوال نهفته، آسمانی در دلِ آینۀ نغمه. این مرادی ست که تنبور می زند، گوش کنید تا ببینید تمامی لاله های واژگون که در دالاهو رُسته اند چه عاشقانه با خاک۹ ترانه هایش را ترنم می کنند.

شنیده بودم دخترکان قندیلِ سربلند، بالای تفنگ را از بالای کاکه مَم۱۰ خوشتر می دارند. اما بی گمان اگر سحرواران۱۱ بر آنجا ببارد وچشمه ها را در زمزمه۱۲ اندازد، و مرادی هم از یار آسمانی۱۳ برای آن دخترکان بنوازد، آنها هم چون مرادی بالای تنبور را از بالای تفنگ دوست تر می دارند. ای مرادی، نغمه هایت کوچه گیر باد و نواهایت شب شکن. تنبورت همیشه کوک و ترانه هایت جاودان مترنم، بر بلندِ کوه، در فراخِ دشت؛ چون کُردستان بر زبان کُرد.

 

در را که باز کردم خود را در آمفی تئاتر کوچکی دیدم که سنی در انتهایش بود و استاد با دو نفر از شاگردانش مشغول تمرین. از آنجا که فاصله دور بود و صدایمان به هم نمی رسید فقط سری تکان دادم و نزدیک رفتم. سلام کردم و بالای سن رفتم. پرسیدند بچۀ کجایی؟ چون که می دانستم هر دو اهل گوران هستیم، نام روستای زادگاهم را گفتم. خُب؟ یه چیزی بزن. خدایا چه بزنم؟ همه چیز را فراموش کرده بودم، علی اکبر مرادی بود که روبرویم نشسته بود، ولی به هر زوری که بود شروع به نواختن کردم....

 

هامسَران شورَن، هامسَران شورَن

کَلَم هات وَ جوش، هَم یَه چه شورَن

لَه سینای سینه م، تجلی طورَن

باب قلب مفتوح، پِر لَه سرورَن۱۴

.....

 

اردیبهشت 1387

روژ یار ـ کرماشان

 

 

۱. بر گرفته از مقدمه کتاب موسیقی و عرفان ـ پروفسور ژان دورینگ.

۲. از مقامات اصلی تنبور می باشد، هم در آواز و هم در ساز.

۳. از مقامات مجلسی تنبور و رودخانه ای در دشت زَهاو واقع در غرب کرماشان.

۴. مهر و ماه ـ از آثار استاد در 2 مجموعه.

۵. نسیم و گندمزار ـ تکنوازی تنبور ـ علی اکبر مرادی.

۶. مهجوری ـ گروه نوازی تنبور ـ علی اکبر مرادی، محمد رضا دارابی.

۷. سید عبدالرحیم تاوه گوزی(۱۳۰۰ ـ ۱۲۲۱ ه.ق) شاعر توانای کُرد، معروف به مولوی.

۸. در آینه آسمان ـ دو نوازی تنبور و کمانچه ـ علی اکبر مرادی، کیهان کلهر.

۹. گول وه خاک ـ از مقامات مجلسی تنبور.

۱۰. عاشق دلباخته افسانه های کُرد ـ افسانه مَم و زین.

۱۱. سحرواران ـ تکنوازی تنبور ـ علی اکبر مرادی.

۱۲. تریکه حانه (زمزمه چشمه) ـ تکنوازی تنبور ـ علی اکبر مرادی.

۱۳. یار آسمانی ـ دونوازی تنبور و باقلاما ـ علی اکبر مرادی، اولاش اوزدمیر.

۱۴. ابیاتی از مقام باده نوشان با شعری از حیران علیشاه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:20 توسط روژ یار |