
چقد سخته، قلمم چقد سنگین شده، چقد ذهنم از تصور علیل شده، تصور اینکه توی آخرین روزهای بهار، تو یکی از خیابونای تهران صدای شلیک یه اسلحه رو بشنوی و بعد احساس کنی یه چیز داغی از تو گلوت رد شده، ولی هوا اینقد گرم باشه که اصلا متوجه نشی، اطرافتو نگاه می کنی ببینی این صدای چی بود که اومد، ولی می بینی که همه دارن به تو نگاه می کنن، احساس می کنی نفسات پایین نمی رن، قلبت همینجوری تند و تند می زنه، محکم خونو برای مغزت تلمبه می کنه بلکه بفهمی چه خبره، ولی انگار خون هم بالا نمی ره، خون و نفست با هم قاطی می شه و از همون جایی که چند لحظه پیش احساس کردی یه چیز داغی بهش خورده می زنه بیرون، ناخودآگاه دستت رو بالا میاری ببینی چه اتفاقی افتاده، انگشتای باریک و سفیدت خیس خون شدن، با خودت فکر می کنی چیز مهمی نیست، حتماً یه زخم سطحیه که زود خوب میشه و بعد از چند روز دوباره می تونی برگردی سرکلاس، می تونی بازم بری خرید، می تونی دوباره فیلم ببینی یا می تونی اصلا فردا روزنامه ها رو بخری ببینی شنبه چه خبر بوده، ولی جلو چشمات تار میشن، سرت گیج میره، احساس می کنی داری خفه می شی، دیگه نمی تونی تعادلتو حفظ کنی و از پشت می افتی، تو که خودت نمی بینی، ولی صورتت مثل یه چشمه که بعد از ماهها برف و بارون سینه زمین رو پاره کرده باشه فوران می کنه، ولی یه فرقی با بقیه چشمه ها داره، از این چشمه خون می جوشه ـ خدایا، من چقد تا حالا این چشمه ای که خون ازش می جوشه رو شنیده بودم، ولی هیچ تجسمی ازش نداشتم، مگه میشه از چشمه به جای آب خون بجوشه؟ پس این چشمه تو بودی؟ ـ با همه این حرفا هنوز چشمات بازه، باور نمی کنی چشمات قراره برای همیشه بسته شه، بازم اطرافتو نگاه می کنی، مگه می شه؟ همینجوری؟ من که الان داشتم با موبایلم حرف می زدم... باور نمی کنی، تو اون گوشه های ذهنت که هنوزبعضی از سلولات کمی خون و نفس دارن همچنان داره زندگی پردازش می شه، اونا هم مثل تو هنوز باورشون نشده، ولی یک آن همه جا تاریک میشه، انگار برق رفته باشه، تموم میشه، دیگه چیزی زنده نیست که بخواد مرگ رو باور کنه.
دارم می نویسم، ولی فایده نداره، اصلا نمی تونم تصور کنم، فقط باید تجربه ش کرد، فقط باید "ندا آقا سلطان" باشی تا بفهمی ساعت پنج و سی دقیقه بعد از ظهر شنبه، 30 خرداد 1388 تو خیابون کارگر شمالی، تقاطع صالحی و خسروی چه اتفاقی افتاده...
در این آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی
رسای قطره های خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی تنها که میفهمی
زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را...