بیچاره برادرم، حتماً باور کرده بود مرتکب گناهی نابخشودنی شده است که سزاوار 70 ضربه شلاق و چندهزار تومان جریمه نقدی شده است. سالهای 72 یا 73 بود، برادرم پنج، شش سالی از من بزرگتر بود، او به همراه دیگر برادرم که دو، سه سالی از او کوچکتر بود از سر ناچاری و برای کسب اندک درآمدی مجبور به کار بودند. کار آنها فروختن نوار خواننده هایی بود که آن روزها به حکم خدایان حرام بودند ـ گرچه حالا هم تفاوتی نکرده است ـ. آنان هر روز صبح جیب هایشان را پر از نغمه می کردند و راهی پیاده روهای گاراج و کاشیکاری۱، بلکه نغمه ای فروخته و نوایی به کف آرند. اما از شانس بد، روزی برادر بزرگترم با جیب هایی پر از نوای "حسن زیرک" به چنگ حافظان حکومت الهی افتاد و عقوبتش هم چنان بود که رفت. هرچند برادران بخت برگشته ما دیگر عطای فروش نوارهای زیرک را به لقایش بخشیدند، اما ضبط صوت هیتاچی دوباندۀ ما ـ که آن وقت ها برای خود ابهتی داشت ـ همچنان، عرصۀ یکه تازی بلامنازع نغمات بی همتای زیرک بود. الآن نزدیک به 15 سال از آن روزها می گذرد اما نوای زیرک همچنان حجت موجه صدای بلند اسپیکرهای خانۀ ماست.
چهارم تیرماه 1387 برابر است با 36مین سالروز درگذشت حسن زیرک و فرصتی مغتنم برای پستی جدید. ترجیح می دهم برای نام زیرک هیچ پیشوند یا پسوندی انتخاب نکنم. زیرک و بس آنقدر برای مردمان کُرد گویاست که هر واژه ای برای تعریفش، جز لطمه به رسالت خویش کاری از پیش نخواهد برد. اصلاً کدام کلمه می تواند گویای هویت کسی باشد که خود هویت گویای کلمات بود؟ بی شک زیرک نه تنها یک خواننده یا موسیقیدان، بلکه بخشی از حافظۀ تاریخی و روح جمعی یک ملت است. روحی خسته و آزرده که از گلویی آزرده تر شادمانه بیرون می تراود، بلکه التیامی باشد برای آمال دست نیافته و مرهمی از برای عشاق آرزومند. خوب می دانم که ما کردها اگر زیرک را هم نداشتیم دیگر از غم می مردیم.
گاهی وقت ها فکر می کنم چه خوب شد که زیرک زود رفت، زود رفت و شاهد انفال نبود، زود رفت و حلبچه را ندید، رفت و ندید که چگونه در برابر چشمان مبهوت "ناله شکینه"۲، بوکان را سیاهپوش کردند. خب اگر او هم می ماند و می دید که جوانان سرزمین و خاک وطنش هر روز هدف جنگنده های ترکیه و توپخانه ایران قرار می گیرند، دیگر برای گونه های گل انداختۀ کدام دختر کرد، ترانه می خواند؟ در وصف کدام بهار آواز سر می داد؟ بهار حلبچه یا بهار خونین سنندج؟ برای کدام شوفر می خواند که زودتر او را به یارش برساند؟ برای کدام دکتر، که بنویسد یارش را به عقدش در آورند، دیگر به خاطر خال کدام دختر، آوارۀ کوچۀ آنها می شد و مهر کدام مریم بر دلش می نشست؟ حتماً او هم تفنگی به دوش می انداخت و سر به قندیل، شاهو یا دالاهو می گذاشت تا از این مصیبت بی نصیب نباشد.
زیرک، حالا که رفته ای و نه این بلاها را دیده ای و نه ما را، اما نغمه هایت همچنان نَقل خانه های ماست. هنوز هم بعد از 45 سال که شهر ما را مفتخر به ترانه ای کردی۳، کوچه کوچۀ کرماشان مترنم آن است و هر بار که بیستون ابری می شود به یاد سر پر سودای تو۴ سپید می شود تا چون تو، امیدی باشد لابه لای ابرهای سیاه. ای خنیاگر خوشی های ما، زیرک ـ روانت شاد و یادت جاوید.
۱تیرماه ۱۳۸۷
روژ یار ـ تهران
۱ ـ خیابانهایی در مرکز شهر کرماشان.
۲ ـ کوهی مشرف بر بوکان که آرامگاه ابدی زیرک بر آن واقع شده است.
۳ ـ "کرماشان شاری شیرینم"
۴ ـ " وه کوو کویستانی بیستوون"